این منم خود خودم
اینجا هیچ خط قرمزی نیست!
 
 
آرشيو مطالب

اسفند ۱۳۹۳

بهمن ۱۳۹۳

دی ۱۳۹۳

آذر ۱۳۹۳

آبان ۱۳۹۳

مهر ۱۳۹۳

شهریور ۱۳۹۳

مرداد ۱۳۹۳

تیر ۱۳۹۳

خرداد ۱۳۹۳

اسفند ۱۳۹۲

بهمن ۱۳۹۲

دی ۱۳۹۲

آذر ۱۳۹۲

آبان ۱۳۹۲

مهر ۱۳۹۲

اردیبهشت ۱۳۹۲

فروردین ۱۳۹۲

دی ۱۳۹۱

آذر ۱۳۹۱

مهر ۱۳۹۱

تیر ۱۳۹۱

خرداد ۱۳۹۱

اردیبهشت ۱۳۹۱

فروردین ۱۳۹۱

اسفند ۱۳۹۰

____________________
مطالب اخير

رسم من

خاطرات سفر 1

شنیده هام

اووووووومدم!!!

:)

ذوقی داشتم امشب

مدیریت بحرانِ یک نفره

عذر خواهی

یادداشت

این داستان واقعی است.

____________________
پیوند ها

من+خودم

بود...هست....نیست

نسل چهارمی/دانشجوی روان پریش

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

سه نقطه شعرهای یه مغز در رفته...:|

"یه دختر دهه هفتادی"

وقتی حضور خود را یافتم

دخمل پاییز

Manoto1

داستان برای دوستان

Manoto2

plS Wait..

من و تو

سه متر بالاتر از آسمان

Arezoo haye bozorg

الفبای ناتمام

judy abbott

می پسندم- نمی پسندم

میخونه

...زندگی... عشق است

شبیه به من

کیشا

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰

رسم من

گذر زمان باعث شد بیشتر و بیشتر گم شم

فک کردم اینجا کمکم میکنه پیدا شم ولی...

احتمالا رسم دنیا همینه که گم شی توش! افسانه ای است پیدا کردن خود واقعی

وبلاگ نویسی من ادامه داره. آخه من به نوشتن اینجا و آدماش وابسته شدم!!!

هستم در خدمتتون :)

 
 

شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳

خاطرات سفر 1

کیش بودیم و خانواده یه نفس میرفتن پاساژ

بنده هم صبوری میکردم

توی یه مغازه چشم من افتاد به یه لباس مجلسیه ساده و سفید بدم نیومد. خاندانم که دیدن اوضاع مساعده اصرار ک برو پرو. آخه بنده کلا از این دست لباسا نمیپوشم.

فروشنده گفت سفید تحویل میدم سفید تحویل میگیرم

هیچی دیگه پرو شد رژی شد زورگیر شدم خریداری شد!!

 

شبیه این دخترایی میشم که دارن میرن پای سفره عقد :|

میدونم اشتباه خودم بود و باید تنبیه میشدم ولی تنبیه گرونی بود.

140هزار تومن!! این اشتباه ها ماله فرزند دوتا کارمند بازنشسته نیست :((

تا شبش گریه کردم. گند زده شد به اعصابم

تا آخر سفر دیگه خرید نکردم. نه چیزایی ک دوست داشتم نه چیزایی که نیاز داشتم نه سوغاتی!

پیوست: مدیونین اگه فک کنید سوتیهای دیگه ای هم بوده

 
 

پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳

شنیده هام

تو دو روز گدشته سه تا راننده تاکسی برا من درد دل کردن!! بی هیچ منظوری فقط دلشون میخواست به یکی بگن

اولیش تعریف کرد چند روز پیش باید جواب اس ام اس خوانمش رو سریعا میداده اما پشت فرمون بوده و نمیتونسته. گوشیش رو میده به خانمی که جلو نشسته تا به جاش جواب خانمش رو بده وبگه دیر میرسه. بنده خدا وقتی میرسه خونه خانمش گیر میده که این اس رو تو ننوشتی و متنش زنونه است و با کی بودی و... . میگفت دو روزه که دعوا دارن!

عصبانی بود

دومیش یه پسره بود که گفت دو روز پیش پدربزرگش ک مثه باباش بوده فوت کرده. کلی برام از بابابزرگش گفت. بعد بغض کرد و چشاش پر شد.

دلم کباب شد براش

آخریشم داشت از افسردگی خانمش و اینکه تکنولوژی خانوادش رو از هم دور کرده و هرکی سرش تو کامپیوتر و گوشی خودشه میگفت.

این سندروم غریبه های آشنا مثه اینکه همه گیر شده

کاری از دست من بر نمیومد برا هیچکدومشون

چه قدر آدمها ترسیدن!! چه بی پناه شدن :(

 
 

سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳

اووووووومدم!!!

حس میکنم خیلی دیگه نبودم!!!

دلم برا تخت خوابم تنگ شده بود!!!

دیشب رسیدم شیراز

شیراز چرا اینقدر سرده؟؟!!!! یعنی میلرزیدما!!!

دوتا سفر پشت سر هم داشتم و کلی اتفاق. تعریف میکنم سر فرصت

مرسی از همه که یادم بودین اینقده خوبه وسط سفر یه نت گیر بیاری بری ببینی کلی پیغام داری!! :))

دیگه اینکه میام سر میزنم به همه دوستان

 
 

سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳

:)

یه مدت میرم سفر

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان...

 
 

دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳

ذوقی داشتم امشب

من و بارون و حافظ سه تایی عشقها کردیم!

هوا فوق العاده بود و حافظیه زیر نور شب توی بارون وصف نشدنی

آرامشی بود

 

 
 

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳

مدیریت بحرانِ یک نفره

حالمان خوب شد! بسی خوب شد

دیدین این آدمها رو که بلدن وقتی عصبانین خودشون رو مدیریت کنن یا وقت نارحتی غمشون رو آروم کنن یعنی قِلق خودشون دستشونه؟

متاسفانه من جزو این دستم یعنی دقیقا میدونم تو این موقعها باید برا هیجانهام چی کار کنم

این آدما رو مستقل ندونین اونا زیادی تنها زندگی کردن

کسی نبوده وقت غم حالشون رو خوب کنه یا وقت عصبانیت خشمشون رو سرش خالی کنن! خودشون بودن و خودشون.

پیوست: کلی فکر و حرف تو سرم هست درباره مادر، قضاوت، انسانیت، نسبیت، خیانت، فیلم، خودم، موسیقی، عشق و تعصب ولی به محض این که تو ذهنم جمع و جورشون میکنم که بیام اینجا بنویسم میگم بیخیال بنویسی که چی؟؟!!! (البته بخشی اش هم به دلیل شیرازی بودنه منه)

ذهن پراکنده ای دارم نه؟ عین زندگیمه!!

 
 

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳

عذر خواهی

کامنت هاتون رو خوندم

ببخشید الان عصبانی تر از اونم که بتونم جواب بدم و بهتون سر بزنم

اتفاق خاصی هم نیفتاده فقط کنکور بینهایت بدی رو دادم

 

 
 

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳

یادداشت

کار نکرده و توقع نتیجه!

یه سه چهار روزی میرم پی درس و مشق و میام.

پیوست: اگر به موثر بودن دعا معتقدید برا منم دعا کنید :)

 
 

شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳

این داستان واقعی است.

پسره رفته سمت دختره میگه: ببخشید میشه برا منم حافظ باز کنید؟ آخه فک میکنم شما دلتون پاکه

دختر هم در کمال احترام براش یه غزل باز کرد داد دستش

پسر: میشه برام بخونیدش؟

دختر: چرا؟

پسر: آخه نه که من از تهران اومدم نمیتونم حافظ بخونم!!!!

من: :|

دختره: :|

پسره:

آخه مگه حافظ شیرازی نوشته؟ اصلا مگه شیرازی گویشه؟ کَن یو اسپیک پرشن؟!!!! الان خفنی؟!! نخ دادی؟ لنگ بودن تا کجا؟!!!

پیوست: به قول یه دوستی اوج حماقت هر فردی امری ست کاملا خصوصی لطفا منظره عمومی رو خراب نکنید.

 

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ